پارت یک :

فصل یک
اولش فقط نور بود، بعد صدایی پر از آرامش و درست قبل از این که بفهمد چرا این صدا را می‌شناسد، همه چیز فرو ریخت...
تا چشم کار می‌کرد نور بود و سفیدی مطلق. چشم‌هایش هیچ چیزی نمی‌دید اما گوش‌هایش حریصانه برای شنیدن نوای خوشی که انگار مستقیم از عمق قلبش می‌آمد، تیز شده بودند. صدای آشنایی از عمق دلتنگی‌های بی‌پایانش... صدای آرام پیانویی که با وجود تمام خلا‌های ریشه کرده در مغزش، تا بی‌نهایت برایش آشنا بود و او هربار غرق شنیدن این موسیقی بی‌کلام می‌شد. هر نتش، هزاران حرف را فریاد می‌زد و او در عین بی‌خبری، پر می‌شد از خاطراتی که نمی‌دانست کجا گمشان کرده.
تمام جانش در حال لذت بردن از این حال خوش بود که ناگهان همه چیز تغییر کرد. سیاهی جای نور و سفیدی را گرفت و صدای وحشتناک ترمز موتور، او را از میان نور و آرامش پیانو، به دنیایی پر از ترس و درد و وحشت پرتاب کرد و قلبش را از جا کند.
با وحشت از جا پرید و روی تخت نشست. انگار نه در عالم خواب، بلکه در واقعیت از ارتفاعی بلند سقوط کرده بود. حالش از این کابوس تکراری به هم می‌خورد و ناتوانی‌اش در فهم آن، دردش را بیشتر می‌کرد.
تاپ نازکی که به تن داشت، به پوستش چسبیده و تمام تنش خیس از عرق بود. لحافش را کنار زد و دست لرزانش روی قلبش مشت شد. خودش را به در و دیوار می‌کوبید و انگار اگر چاره داشت، سینه‌ش را می‌شکافت و از آن بیرون می‌زد.
دستی به صورتش کشید و آن سردرد همیشگی و عذاب‌آور خیلی زود سراغش آمد. دردی که گاه و بی‌گاه یقه‌ش را می‌گرفت و بعد از این کابوس تکراری، همیشه با قدرت بیشتری سراغش می‌آمد. شقیقه‌ش را با نوک انگشت فشرد و با چشم‌های بسته، بطری آب را از روی پاتختی برداشت. قلوپی از آن خورد و نفسش که ریتم منظم‌تری پیدا کرد، تازه پلک‌هایش از هم فاصله گرفتند. همه جا تاریک بود، درست مثل ثانیه‌های آخر خوابی که دیده بود. تنها تفاوتش سکوتی بود که به جای صدای بلند موتور، فضای اتاقش را پر کرده و باعث می‌شد ضربان قلبش کم‌کم آرام بگیرد.
نگاهش سمت پنجره چرخید. به عادت همیشه، قبل از خواب آن را باز کرده و حالا پرده‌ی حریر لیمویی رنگش با نسیم ملایمی که می‌وزید، آرام آرام تکان می‌خورد و گاهی کمی از پنجره فاصله می‌گرفت. تاریکی مطلق آن سمت پرده که تنها نمای آسمان را از آن زاویه نشانش می‌داد، مطمئنش کرد که هنوز تا صبح زمان زیادی مانده. چشم از پنجره گرفت و با بغضی که به جان گلویش افتاده بود، بطری آب را روی میز کوچک کنار تخت برگرداند. موبایلش را برداشت تا ساعت را ببیند اما پیامی که روی صفحه خودنمایی می‌کرد، باعث شد نفسش در سینه حبس شود.
مدتی می‌شد که به پیام‌های گاه و بی‌گاه این غریبه عادت کرده بود. غریبه‌ای که در حافظه‌ی موبایلش، «غریبه‌ی آشنا» ذخیره شده و شک نداشت که روزی او را می‌شناخته. روزی که حداقل دو سال از آن گذشته بود! خودش هم نمی‌دانست چرا تا به حال حرفی در مورد او به کسی نزده. شاید دلش می‌خواست آن را مثل یک راز برای خودش حفظ کند. شاید هم می‌ترسید...
نفسش را با آهی عمیق از سینه بیرون داد و زمزمه کرد:
_ تو رو کجای دلم بذارم؟
انگشتش را روی حسگر گوشی نگه داشت و قفل صفحه باز شد. اسم غریبه‌ی آشنا را لمس کرد و پیامش را با همان بغضی که هنوز دست از سرش برنداشته بود، خواند.
«تا چشم کار می‌کند، جای تو خالیست...»
قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش چکید. دستش را با حرص روی صورتش کشید و ردش را پاک کرد. بعد هم همان انگشت‌هاش لرزان از حرصش را روی صفحه حرکت داد.
_ جای همه‌ی دنیا توی مغز من خالیه! جای یه عالم خاطره، جای آدمایی که نمی‌شناسمشون...
تنها چند ثانیه انتظار کافی بود برای رسیدن پیامی در جوابش.
_ سلام عرض شد الی خانوم. امشب از اون شباست که افتخار دادی جواب بدی. این یعنی زیاد روبه‌راه نیستی. من آماده‌م واسه ترکش خوردن، هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو!
با بغض به صفحه‌ی گوشی زل زده بود. تمام وجودش برای شناخت این غریبه به التماس افتاده و مغزش همچنان یاری نمی‌کرد. که بود این آدمی که انگار او را از خودش هم بهتر می‌شناخت؟
جواب دادنش که به درازا کشید، پیام بعدی هم از غریبه‌ی آشنا رسید.
_ می‌خوای بگی چی شده که نامیزونی؟ حرف بزنیم آروم شی؟
_ تو که بگی کی هست نصف حال بد من از بین می‌ره!
ثانیه‌ای بعد، یک فایل صوتی به دستش رسید و پیامی که ضمیمه‌ی آن شده بود.
_ یه هدفون بذار گوشت، اینو پلی کن بعدش تا صبح هرچی دلت خواست لیچار بار من کن که سبک شی.
چشم غره‌ای به صفحه‌ی موبایل رفت اما کاری که او خواسته بود را انجام داد. قلبش به تپش افتاده و نمی‌دانست قرار است چه چیزی بشنود. ثانیه‌ای بعد، نوای خوش پیانو در گوشش نشست و انگار همان چند نت ابتدایی، آب سردی بود روی آتش درد و خشمی که در وجودش داشت. چشم‌هایش را بست و غرق صدا شد. چیزی از موسیقی و پیانو نمی‌دانست اما انگشت‌هایش بی‌اراده از او، روی تخت ضرب گرفته و با هر نت، ضربه‌ی آرامی روی تشک می‌زدند. سوالی در ذهنش رژه می‌رفت. « غریبه از کجا می‌دانست که این صدا تا این حد آرامش می‌کند؟!»
با صدای ضعیفی چشم باز کرد. پلک‌هایش می‌سوخت و نوری که در اتاق پهن شده بود، مردمک چشم‌هایش را می‌آزرد. حساب زمان از دستش در رفته بود. حتی نمی‌دانست چه زمانی از شبانه روز است. هدفون هنوز توی گوشش بود و صدای پیانو باعث می‌شد باور کند آرامشی که غریبه‌ی آشنا به او داد، خواب و رویا نبوده. ساعت‌ها با هم حرف زده بودند و او حتی درست به خاطر نداشت چه زمانی مغلوب خواب شده. زیر بار معرفی کردن خودش نرفته بود اما می‌شناختش، شک نداشت که او را خیلی خوب می‌شناسد. جوری که حتی با یک موسیقی و از راه دور می‌توانست قلبش را آرام کند. چیزی که خودش آن را بلد نبود!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات.۸۲

    0

    شروع تاثیر گذاری بود♥️🌸

    ۴ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم 🥰

    ۴ هفته پیش
  • Fatii

    0

    شروع قشنگی داشت، روایت برای سبک ادبی روان بود طوری که خوندنش حس سبکی و راحتی می داد. احساس می کنم میشه باهاش انس گرفت💞

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داری😍

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    0

    شروعی که با کابوس باشه، یعنی قراره یه رمان پر از تروما و ترس داشته باشیم. خیلی جذاب بود.

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم شروع قصه رو دوست داشتی🥰

    ۲ ماه پیش
  • مهسا.م

    0

    الهی..کاملا مشخصه از این خواب ها و خاطراتی که به یاد نداره خسته شده..این پارت و خیلی دوست داشتم✨️فضاسازیش واقعا خوبه و یه وایب آرامش بخشی به ادم میده🫠✨️

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت💜 خوشحالم که به دلت نشسته 🥰

    ۲ ماه پیش
  • ح. منتظری

    0

    این پارت خیلی خوب تونست منو با فضای داستان همراه کنه، مخصوصاً توصیفاتش که فعلاً خیلی قشنگ و روونن. حس می کنم هرچی جلوتر بریم قراره بیشتر درگیرش بشم 😍

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که تونستم با قصه همراهت کنم🥰

    ۲ ماه پیش
  • Saya

    1

    فضاسازی این پارت خیلی ملایمه و تعلیقی که از پیامک غریبه ساخته شد به زیر متن ال پیانو عمق بیشتری داده. دست کم الآن می دونیم ملودی پیانو چه اِلِمان مهمی توی شخصیت پردازی داستانه، مخصوصا الی :)

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که نظرت مثبته🥰

    ۲ ماه پیش
  • آیناز

    0

    بنده خدا چه تروماهایی دیده که انقدر لرزون و آشفتست:))

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    متاسفانه 😢

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    مهتاب جان شروع رمان خوب بود ریتم ارومی داشت و به نظر الی با تصادف با شاید سقوط حافظش رو از دست داده غریبه هم برام مرموز بود هم خوب 🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که برات جذاب بوده🥰💜💜

    ۲ ماه پیش
  • نگار.م

    0

    شروع جالبی داشت، کنجکاوم کرد. قلم هم عالی 👍

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که براتون جذاب بوده💜💜

    ۲ ماه پیش
  • سمانه

    1

    مهتاب جونم پارت اول و خیلی دوست داشتم حس کردم صدای نت اون پیانو رو دارم می شنوم. حتی حس خوبی به اون غریب آشنا پیدا کردم🥺♥️

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که حس خوبی بهت داده 🥰💜

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    سلام مهتال جان. شروع داستان جوری بود که خواننده مجذوب میشه برای خوندنش.. اون پیامک از غریبه هم که بیشتر کشش رو ایجاد میکنه.. نگارش عالی، کلمات به جا.. 😍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    شروع قشنگی داشت، دوستش داشتم حقیقتا

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم امیدوارم تا انتها برات دوست داشتنی باشه🥰

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    از همین پارت اول، عاشقش شدم😍❤️ خیلی قشنگ و جذابه❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خداروشکر 😍 خوشحالم که به دلت نشسته 🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • ارزو

    0

    ممنون از شما عزیزم که این رمان زیبا را نوشتید😘😘

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🥰

    ۳ ماه پیش
  • آیلا

    0

    سلام نویسنده عزیز رمانتون خیلی قشنگه توروخدا میشه یکم تخفیف بزارید

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام جان دل ممنونم از نظرتون💜 واقعا حق عضویت رمان اندازه قیمت یه چیپس هم نیست 😢 در ازای حداقل یک سال زحمت نویسنده 💔

    ۳ ماه پیش
  • آیلا

    0

    میدونم به خدا ولی سکه ام کمه از این رمان هم خوشم اومده خیلی ممنونم از قلمتون اگه امکانش هست تخفیف بزارید لطفا 😥🫂

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    تخفیف ثبت شد دوست عزیز 💜

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️